حسين" بيشتر از " آب" تشنه "لبيك" بود، اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند.
دكتر شريعتي
من عاشق جملات زیبا هستم!!!
حسين" بيشتر از " آب" تشنه "لبيك" بود، اما افسوس كه به جاي افكارش زخمهاي تنش را نشانمان دادند و بزرگترين درد او را بي آبي معرفي كردند.
دكتر شريعتي
A friend is a tissue when you can't stop crying
A friend is a shoulder when you feel like dying
A friend always listens when you have something to say
A friend is a week when you just need a day
A friend is a crutch when you have a broken heart
A friend is some glue when everything falls apart
A friend is a sun when the rain just won't stop
A friend is your mom when you run into a cop
A friend is a phone call when you can't leave your home
A friend is a hand when you feel all alone A friend is a wing if you want to fly
A friend understands without knowing why
A friend is an ear for a secret to tell
A friend is an aspirin when your head hurts like hell
A friend is a love that can never let go A friend is you, and I wanted you to know
So Love Your Friends and Don't Hurt Them
"FOOT PRINT"
One night a man had a dream.
He dreamed, he was walking along the beach with the LORD.
Across the sky flashed scenes from his life.
For each scene, he noticed two sets of foot prints in the sand, one belong to him and the other to the LORD.
When the last scene of his life flashed before him,
He looked back at the foot prints in the sand.
He noticed that times along the path of his life there was only one set of foot prints.
He also noticed that it happened at the very lowest and saddest times in his life.
This really bothered him, and he questioned the LORD about it:
"LORD, you said that once I decided to follow you,
You’d walk with me all the way.
But I have noticed that during the most troublesome times in my life there is only set of foot prints!!
I don't understand why when I needed you most you would leave me?!!?!"
The LORD replied:
"My precious child, I love you and would never leave you;
During your times of trial and suffering,
When you see only set of foot prints, it was when I carried you!!!!!!”
{FOOT MARK OF YAYOJI}
آدمک, آخر دنياست بخنــــد.
آدمک, مرگ همين جاست بخنــد.
دست خطــي که تو را عـاشق کرد, شوخي کاغــذي ماست بخنــد.
آدمک خر نشــوي گريه کني ! کل دنيا ســراب است بخنــد.
آن خدايي که بزرگش خواندي به خدا مثل تو تنهاست بخنـد.....
بر خاک بخواب نازنين،
تختي نيست.
آواره شدن ,حکايت سختي نيست.
از پاکي اشکهاي خود فهميدم ؛
لبخند ,هميشه راز خوشبختي نيست...
یادم باشد حرفی نزنم که به کسی بر بخورد
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را
یادم باشد که روز و روزگار خوش است
وتنها دل ما دل نیست
یادم باشد جواب کین را با کمتر از مهر و جواب
دو رنگی را با کمتر از صداقت ندهم
یادم باشد باید در برابر فریادها سکوت کنم
و برای سیاهی ها نور بپاشم
یادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگیرم
و از آسمان درسِ پـاک زیستن
یادم باشد سنگ خیلی تنهاست ...
یادم باشد باید با سنگ هم لطیف رفتار کنم مبادا دل تنگش بشکند
یادم باشد برای درس گرفتن و درس دادن به دنیا آمده ام ... نه برای تکرار
اشتباهات گذشتگان
یادم باشد زندگی را دوست دارم
یادم باشد هر گاه ارزش زندگی یادم رفت در چشمان حیوان بی زبانی که به سوی
قربانگاه می رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پی ببرم
یادم باشد می توان با گوش سپردن به آواز شبانه ی دوره گردی که از سازش
عشق می بارد به اسرار عشق پی برد و زنده شد
یادم باشد معجزه قاصدکها را باور داشته باشم
یادم باشد گره تنهایی و دلتنگی هر کس فقط به دست دل خودش باز می شود
یادم باشد هیچگاه لرزیدن دلم را پنهان نکنم تا تنها نمانم
یادم باشد هیچگاه از راستی نترسم و نترسانم
یادم باشد از بچه ها میتوان خیلی چیزها آموخت
یادم باشد پاکی کودکیم را از دست ندهم
یادم باشد زمان بهترین استاد است
یادم باشد قبل از هر کار با انگشت به پیشانیم بزنم تا بعدا با مشت برفرقم نکوبم
یادم باشد با کسی انقدر صمیمی نشوم شاید روزی دشمنم شود
یادم باشد با کسی دشمنی نکنم شاید روزی دوستم شود
یادم باشد قلب کسی را نشکنم
یادم باشد زندگی ارزش غصه خوردن ندارد
یادم باشد پلهای پشت سرم را ویران نکنم
یادم باشد امید کسی را از او نگیرم شاید تنها چیزیست که دارد
یادم باشد که عشق کیمیای زندگیست
یادم باشد که ادمها همه ارزشمند اند و همه می توانند مهربان و دلسوز باشند
یادم باشد زنده ام و اشرف مخلوقات
خانه ام بی آتش
دستهایم بی حس و نگاهم نگران
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس
این قلم؛
این کاغذ؛
اینهمه مورد خوب!!!
راستش می دانی طاقت کاغذ من طاق شده...
پیکر نازک تنها قلمم زیر آوار غم و درد ببین خرد شده!
می توانی تو بیا سر این قصه بگیر و بنویس...
می توانی تو از این وحشی طوفان بنویس!
من دگر خسته شدم..
راست گفتند می شود زیبا دید؛
می شود آبی ماند!
اما ... تو بگو:
گل پرپر شده را زیباییست؟!
رنگ مرگی آبیست؟
می توانی تو بیا؛
این قلم ؛
این کاغذ
بنشین گوشه دنجی و از این شب بنویس
بنویس از کمر بید شکسته ؛
و یک پنجره ساکت و بسته!
ازمن! "آنکه اینگونه به امید سبب ساز نشسته"
هر چه می خواهی از این صحنه به تصویر بکش..
صحنه ئ پیچش یک پیچک زشت؛ دور دیوار صدا!
حمله ئ خفاشان !!
جراتش را داری که ببینی قلمت می شکند؟
کاغذت می سوزد؟
من دگر خسته شدم. می توانی تو بیا
این قلم؛ این کاغذ؛ اینهمه مورد خوب
من دگر خسته ام از این تب و تاب .
تو بیا و بنویس
.دریغ بر ملتی که سرشار از اعتقادات و خالی از دین است
دریغ بر ملتی که لباسی بر تن می کند که خود نمی سازد، نانی را می خورد که
خود درو نکرده، و باده ای می نوشد که از تاک های او جاری نیست
دریغ بر ملتی که زورگو را قهرمان می داند و فاتح پر جلال را سخاوت مند
دریغ بر ملتی که در خواب شهوت را منفور می داند، و اما در بیداری تسلیم
اش می شود
دریغ بر ملتی که صدا بر نمی آورد، مگر به هنگام تشییع جنازه، و لاف نمی
زند مگر آنگاه که گردنش زیر تیغ باشد
دریغ بر ملتی که سیاست مدارش روباه، فیلسوفش تردست، و هنرش، هنر
وصله و پینه و تقلید باشد
دریغ بر ملتی که حاکم جدیدش را با بوق و کرنا خوشآمد می گوید، و با قهقهه
و غوغا وداعش می گوید، تا با بوق و کرنا دیگری را خوشآمد گوید
دریغ بر ملتی که فرزانگانش از پیری خرف شده اند و مردان نیرومندش هنوز
در گهواره اند
دریغ بر ملتی که تکه تکه شده و هر تکه اش خود را ملتی می داند
از کتاب باغ پیامبر و سرگردان
نوشتۀ جبران خلیل جبران
درد
سهراب نیستم و پدرم تهمتن نبود.اما زخمی در پهلو دارم.زخمی که به دشنه ای تیز،پدر برایم به یادگار گذاشته است
هزار سال است که از زخم پهلوی من خون می چکد و من نوشدارو ندارم
پدرم وصیت کرده است که هرگز برای نوشدارو،برابر هیچ کیکاووسی،گردن کج نکنم و گفته است که زخم در پهلو و تیر در گرده،خوشتر تا طلب نوشدارو از ناکسان و کسان.زیرا درد است که مرد ، می زاید و زخم است که انسان
می آفریند
پدرم گفته است:قدر هر آدمی به عمق زخمهای اوست.پس زخمهایت را
گرامی دار
زخمهای کوچک را نوشدارویی اندک بس است،تو اما در پی زخمی بزرگ باش که نوشدارویی شگفت بخواهد؛و هیچ نوشدارویی،شگفت تر از عشق نیست. و نوشداروی عشق در دستان اوست
او که نامش خداوند است
پدرم گفته بود که عشق شریف است و شگفت است و معجزه گر
اما نگفته بود که عشق چقدر نمکین است و نگفته بود او نوشدارو دارد،دستهایش این همه از نمک عشق پر است و نگفته بود که او هر که را دوست تر دارد،بر زخمش از نمک عشق بیشتر می پاشد
زخمی پر پهلویم است و خون می چکد و خدا نمک می پاشد. من پیچ می خورم و تاب می خورم و دیگران گمانشان که می رقصم! من این پیچ و تاب و این رقص خونین را دوست دارم،زیرا به یاد می آورد که سنگ نیستم
.....چوب نیستم،خشت و خاک نیستم، که انسانم
پدرم وصیت کرده است و گفته است : از جانت دست بردار ، از زخمت اما نه، زیرا اگر زخمی نباشد،دردی نیست و اگر دردی نباشد در پی نوشدارو نخواهی بود و اگر در پی نوشدارو نباشی عاشق نخواهی شد و عاشق اگر نباشی، خدایی نخواهی داشت
دست بر زخمم می گذارم و گرامی اش می دارم که این زخم عشق است و عشق میراث پدر است .
خدايا
من اگر بد كنم
تو را بندة ديگر بسيار است
تو اگر با من مدارا نكني
مرا خدائي ديگر كجاست؟
التماس دعا